با تلاش بسیار تیم فنی همانند گذشته در کنار شما هستیم !
1 ماه قبل
🧩🔥 وقتی صدای اکثریت میتواند خطرناک باشد…
قسمت 8 فصل 1 Pluribus
تصمیمهایی که گرفته میشوند، دیگر قابل بازگشت نیستند. آمادهای برای تغییر بازی؟ 🎬⚡
2 ماه قبل
🎬 Eşref Rüya – Season 1 | Episode 25
🔥 اوج تنشها، رازهایی که بالاخره برملا میشوند و تصمیمی که میتواند همهچیز را تغییر دهد… این قسمت نفسگیر را از دست نده!
🇹🇷✨ از این به بعد فیلمها و سریالهای ترکیهای را در بلبلجان
📺 کاملاً بهروز تماشا کن و
⏰ هیچ فیلم و سریالی را از دست نده!
2 ماه قبل
📲 Pluribus – قسمت ۷ آماده شد!
⚡ مارا به حقیقت ممنوعه نزدیک میشه و یک افشاگری بزرگ همهچیز رو میلرزونه!
بین مینیمالیسم و تهیبودن تفاوت هست، و به نظر میرسد نویسنده-کارگردان آنی بیکر این تفاوت را نمیفهمد. فیلم اول بلند او، اگر بخواهم رک بگویم، خستهکننده، متظاهرانه، سرگردان، بیتمرکز و اتلاف زمان بزرگی است. آنقدر کسالتآور که حتی آثار کلی رایچاردت را جذاب نشان میدهد. فیلم در سال ۱۹۹۱ و در جامعه هنری روستایی غرب ماساچوست که جمعهایی از هیپیها در آن حضور دارند میگذرد...
بین مینیمالیسم و تهیبودن تفاوت هست، و به نظر میرسد نویسنده-کارگردان آنی بیکر این تفاوت را نمیفهمد. فیلم اول بلند او، اگر بخواهم رک بگویم، خستهکننده، متظاهرانه، سرگردان، بیتمرکز و اتلاف زمان بزرگی است. آنقدر کسالتآور که حتی آثار کلی رایچاردت را جذاب نشان میدهد. فیلم در سال ۱۹۹۱ و در جامعه هنری روستایی غرب ماساچوست که جمعهایی از هیپیها در آن حضور دارند میگذرد و داستانِ—اگر بشود اسمش را داستان گذاشت—پزشک طب سوزنی میانسال، جنت (جولیان نیکلاسون)، را دنبال میکند که تلاش میکند زندگیِ بهظاهر سرگردان و بیسامانی را مرتب کند. این روایت همان مسیر سرگردانی را با وفاداری دنبال میکند؛ تأثیری که واضحاً روی دختر هشتسالهاش، لاسی (زوی زیگلر تازهوارد)، هم اثر گذاشته و او را مدام در حال تیرهخویی و بیاطلاعی نشان میدهد. در طول فیلم، این دو با آدمهای مختلفی رابطههای مرموز و بیاهمیتی پیدا میکنند که بهطرز نامعلومی شیفته جنتاند—و همه آنها (ویل پتتون، سوفی اوکوندو، الیاس کوتئاس) درست مانند جنت گمراه و کسلکنندهاند. هدف همه اینها چیست؟ هیچکس نمیداند—و خیلی زود در فیلم هم دیگر کسی اهمیت نمیدهد. تحسینهایی که نثار این اثر خستهکننده و فرسایشی شده برایم کاملاً مرموز است، با توجه به طبیعت روزمره و اجراهای یکنواخت بازیگرانی که انگار بهطرز مصنوعی بیحس شدهاند. نیکلاسون بهویژه چنان بیدرگیری نشان میدهد که انگار از راه دور این نقش را ایفا کرده است. از سوی دیگر کیفیت صدابرداری یکی از بدترینهایی است که در تولیدات معاصر دیدهام—چنان بد که برای شنیدن دیالوگها باید تلاش میکردم، در حالی که من در ردیف دوم سالن نشسته بودم. تلاشهای ضعیف فیلم برای وارد کردن نوعی زیرمتن متافیزیکیِ ظریف هم کاملاً شکست میخورد و طوری به آنها پرداخته شده که انگار بعداً به فیلم اضافه شدهاند. اگر تصمیم گرفتید این فیلم را تماشا کنید، حتماً وقتی خسته نیستید سراغش بروید—ممکن است بلافاصله بعد از شروع تیتراژ خوابتان ببرد، که البته واکنشی قابلفهم خواهد بود.
داستانی درباره مادر و دختری که رابطهای نیمهعاطفی و نامتعارف دارند. مادر وارد رابطهای با مردی سفیدپوست میشود که دچار مشکلات روانی و ناتوانی ذهنی است و اختلال گفتاری دارد. هیچگاه روشن نمیشود او چگونه یا چرا با این مرد آشنا شده؛ میدانیم که او از راه فروش مقولات معنوی/شبهعرفانی امرارمعاش میکند، پس اینطور بهنظر نمیرسد که این آشنایی در قالب رابطه بیمار-مراقب شکل گرفته باشد. شاید یک فِتیش بوده، شاید هم تنها چیزی بوده که توانسته به دست بیاورد. آنها چمنشان را میزنند و دور هم ساکت مینشینند و سعی میکنند کمترین حرف ممکن را بزنند—کمکی که اختلال گفتاری مرد هم به سکوتشان میکند. گاهی دختر پیانوی کاسیو مینوازد. بعد از کمی، آنها با دخترِ مرد از یک رابطه قبلی دیدار میکنند؛ ابتدا یک دقیقه کنار ماشین میایستند، بعد دو دقیقه آنطرفتر حدود نُه متری دختر را با سکوت تماشا میکنند. دو دختر با هم بازی میکنند. سپس مرد بیمار دچار سردرد میشود و مادر رابطه را تمام میکند. بعد مادر و دختر برای مدتی نزدیک نیم ساعت در مراسمی عجیب که ماهیتی مذهبی-کمونالی-هیپی دارد شرکت میکنند؛ در آن مراسم ابتدا عناصری از فرهنگ هندی بهکار برده میشود و بعد درباره پلیدی و نیهیلیسمِ فرهنگهای دیگر حرف میزنند و احساس برتری کاذب نسبت به بقیه را نشان میدهند. سپس مادر وارد رابطهای لزبین با زنی سیاهپوست میشود که او هم به مقولات شبهروحانی علاقه دارد. زن سیاهپوست پیوسته از مادر تعریف میکند—تعریفی که کمی کمک میکند چون تا آن لحظه مادر فقط بهعنوان فردی بیثبات و با قضاوت ضعیف نشان داده شده بود. این زن تا حدی با ثبات و قابلقبول است و میتواند حرف بزند—ویژگیای که برای حرف زدن با دختر استفاده میشود؛ دختر اغلب مثل یک سیساله صحبت میکند که باورپذیری شخصیت کودک را زیر سوال میبرد. شاید مادر برای رابطههای لزبین سراغ اپلیکیشنهای دوستیابی رفته باشد بهجای اینکه موقع یافتن شریک مرد در مناطق بیخانمانها دنبال بگردد. بعد حمام میگیرند، تلویزیون تماشا میکنند، درباره خودشان حرف میزنند و نیم ساعت دستافتاده به فلسفههای تینیجری و اندوههای جهانشمولی میپردازند. در انتها زن سیاهپوست موافقتی اشتباه با مادر میکند و مادر وارد تهاجمی میشود که میتواند ناشی از یک اپیزود روانی باشد. سپس دختر چند دقیقه بستنی میخورد؛ وقتی به خانه برمیگردد، یکی از افراد عجیبِ جامعه هیپی آنجا است و سوالات ناراحتکننده میپرسد. دختر روی مبل مینشیند، به یک عروسک خیره میشود، چند دقیقه پیانو میزند، و مدت زیادی بیصدا به مرد عجیب نگاه میکند که با زن سیاهپوست صحبت میکند. آن مرد عجیب زن را با ون خود ربوده و میبرد. در شب، وقتی مادر و دختر روبروی هم در رختخواباند، دختر فاش میکند که لزبین است؛ مادر میگوید حدس زده چون طرز بودن دختر با مرد جور درنمیآید و بهتر است با زن باشد—اظهارنظری که بسیار بیاحترامی و حساسیتزداییآمیز است، اما دختر ظاهراً با آن مشکلی ندارد. مادر سپس موضوع را کنار میگذارد و شروع به خودستایی میکند و ادعا میکند هر مردی را میتواند عاشق خود کند؛ شاید این خودبینی محصول مشکلات روانی او باشد، اما فقط میتوان حدس زد. در پرده سوم، همان مرد عجیب بازمیگردد و برداشتهای مضحک و نادرست خود را از کیهانشناسی و مهبانگ با سوءتفاهمهای بودایی قاطی میکند. بعد مادر و دختر قدم میزنند و مادر درباره ناتوانی خود در فهمِ دیگران، بهخصوص مردان، سخن میگوید؛ این گفتوگو به نوعی فروپاشی ذهنی مذهبیشده میرسد که بهدلایلی دختر را مضطرب نمیکند—شاید او بارها چنین چیزهایی دیده و آموخته برای مصون ماندن از آنها تفکیک روانی انجام دهد. دختر دوباره سردرد میگیرد و برای مدتی طولانی دراز میکشد. مادر حالا ظاهراً بر سر برقراری رابطه جنسی با همان مرد عجیب وسواس دارد و عادتا باز هم تصمیمگیری درباره آغاز یا پایان رابطه را به دوش دختر نهسالهاش میاندازد—تا خودش مسئول تصمیمات نادرستش نباشد. سپس آن مرد و مادر برای مدتی طولانی قدم میزنند؛ بخشی از آن زمان مرد زیر درختی از کتاب میخواند و مادر میگوید وسطش از حال رفته بوده و از او میخواهد دوباره بخواند—و او دوباره میخواند، عملاً برای مدت طولانیتری. سپس آن مرد ناپدید میشود و مادر مدتی طولانی زیر درخت گیج میماند و بعد با ون به خانه برمیگردد. ده دقیقه آخر فیلم صرف تماشای رقص مردم میشود و دختر بهآرامی از فشار سوءرفتارِ روانیای که از سوی مادر دیده در حال خرد شدن است. پایان. در مجموع فیلم پر از آدمهای غیرقابلتحسینی است؛ دختر تا حدی نزدیک به قابلدوستداشتن است اما شخصیتپردازی او چنان ناشیانه است که باورپذیری شخصیت کودک را از بین میبرد. تعداد بسیار اندکی از نماهای طولانی و فریزشده واقعاً موثرند و بازی مادر تا حدی قابلقبول است، اما در نهایت فیلمی خودشیفته، متظاهر، نخنما، بیخلاقیت و خستهکننده است.
فیلم مستقل و کمشتاب «همسایه جنت» ساخته آنی بیکر فیلمی است که زمان را با خود دارد؛ اینکه این ریتم برای شما کار میکند یا نه بستگی به حال و هوایتان دارد. این فیلم بسیار ساکت، هنری و تا حدی تکوینی درباره بلوغ روایت زندگی لِیسی یازدهساله (زوی زیگلر) و مادر آزاداندیشش، جنت (جولیان نیکلاسون)، است که اوایل دهه نود در منطقهای روستایی ماساچوست زندگی میکنند. فیلم درباره رابطه پیچیده و بسیار قابلهمدلیِ مادر و دختری است که با بزرگتر شدن لِیسی، فاصله گرفتن او از مادرش را تجربه میکند. این فیلم تجربهمحور است و بیشتر درباره فضا و لحظههای کوچک ساخته شده تا یک خط داستانی مستقیم. آنچه در این فیلم برایم جذاب بود، این حس است که انگار کنار شخصیتها در دنیای کوچک و ساکتشان نشستهاید. صدای طبیعت بخش اعظم موسیقی متن را تشکیل میدهد و باعث میشود تمرکزتان بیشتر بر روابط میان لِیسی و جنت و تغییراتشان باشد. با ریتمِ تأملی و آرامش، فیلم گاهی میتواند بسیار کند به نظر برسد؛ برای لذت بردن از آن باید در حال و هوای مناسبی باشید. اجرای زیگلر در نقش لِیسی نقطهدرخشانی است؛ او دختری عجیب و سختکوش است که بهطرزی خودآگاه و مستقل با زندگی روبهرو میشود. شخصیت او بهطرزی غیرمنتظره بالغ است و اغلب با بزرگترها گفتگوهای عمیق دارد و در خفا اطرافیانش را هدایت میکند؛ نقش پیچیدهای است و زیگلر در آن تأثیرگذار است. نیکلاسون هم در نقش جنت انتخاب مناسبی است؛ مادری که بیشتر شبیه دوست است تا والد. این دو بازیگر در کنار هم لایههای عمیقتری به رابطه پیچیده شخصیتهایشان میافزایند. «همسایه جنت» داستانی غیرمعمول درباره تلاش برای همخوان شدن با جهان است، بهویژه وقتی دیگران تو را غریبهای میبینند که از بیرون به دنیا نگاه میکند. فیلمی آرام و دروننگر است که با ظرافت به پویشهای انسانی و دردهای واقعیِ بزرگ شدن میپردازد.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران