با تلاش بسیار تیم فنی همانند گذشته در کنار شما هستیم !
1 ماه قبل
🧩🔥 وقتی صدای اکثریت میتواند خطرناک باشد…
قسمت 8 فصل 1 Pluribus
تصمیمهایی که گرفته میشوند، دیگر قابل بازگشت نیستند. آمادهای برای تغییر بازی؟ 🎬⚡
2 ماه قبل
🎬 Eşref Rüya – Season 1 | Episode 25
🔥 اوج تنشها، رازهایی که بالاخره برملا میشوند و تصمیمی که میتواند همهچیز را تغییر دهد… این قسمت نفسگیر را از دست نده!
🇹🇷✨ از این به بعد فیلمها و سریالهای ترکیهای را در بلبلجان
📺 کاملاً بهروز تماشا کن و
⏰ هیچ فیلم و سریالی را از دست نده!
2 ماه قبل
📲 Pluribus – قسمت ۷ آماده شد!
⚡ مارا به حقیقت ممنوعه نزدیک میشه و یک افشاگری بزرگ همهچیز رو میلرزونه!
فیلم دیگری که بعد از انتشارش تماشا کردم، اما به تازگی دوباره آن را دیدهام. باید بگویم که احتمالاً ۳۰ سال پیش نظر بهتری دربارهاش داشتم. هیچ چیز منفی درباره بازیگران نیست؛ همه آنها کار قابل قبولی انجام دادند. فقط فکر میکنم دو ساعت و نیم زمان زیادی بود که با سرهنگ (ببخشید، سرهنگ دوم) سپری کردم.
حتی «اسلید» خود نیز اعتراف میکند که همیشه فردی...
فیلم دیگری که بعد از انتشارش تماشا کردم، اما به تازگی دوباره آن را دیدهام. باید بگویم که احتمالاً ۳۰ سال پیش نظر بهتری دربارهاش داشتم. هیچ چیز منفی درباره بازیگران نیست؛ همه آنها کار قابل قبولی انجام دادند. فقط فکر میکنم دو ساعت و نیم زمان زیادی بود که با سرهنگ (ببخشید، سرهنگ دوم) سپری کردم.
حتی «اسلید» خود نیز اعتراف میکند که همیشه فردی ناامیدکننده بوده و به نظر میرسد پس از حادثهای که به کوریاش منجر شد، وضعیتش بدتر شده و به خودکشی نیز فکر میکند. این قابل درک است؛ در بعضی مواقع به نظر میرسید که او صرفاً یک بار اضافی است و خودکشی گزینهای ممکن به نظر میرسید.
سرهنگ دوم «فرانک اسلید» میتواند به طور غیررسمی به هر کسی که به دایرهاش وارد میشود، توهین کند: چه دوست باشد، چه دشمن، چه عضو خانواده و چه غریبه. و او میتواند به خاطر تحریکاتی که ما انسانهای معمولی یاد میگیریم در سکوت یا با کمی کلاس تحمل کنیم، به طور فیزیکی نیز آزاردهنده باشد. بله، این سبک اوست، اما صبر کنید. به نظر میرسد که این فقط شامل مردان میشود. با زنان، که به طرز جادویی از بوی آنها متوجه جذابیتشان میشود، او با ادب، جذاب و محترم است و فقط گاهی دچار رفتارهای نامناسب میشود.
پس اگر او میتواند با زنان جذاب به طور عادی رفتار کند، مشکلش با دیگران چیست؟ خوب، البته که مهم نیست، زیرا او بزرگتر از زندگی و مرکز توجه فیلم است. همه حالات و رفتارهای او به سخنرانیاش در پایان فیلم منجر میشود، کلماتی که نشان میدهد او قهرمان فیلم است. دوست دارم فکر کنم که زمان گذرانده شدهاش با «چارلی» برای او تحولآفرین بود و به رشد واقعی شخصیتش منجر شد، اما واقعاً فکر نمیکنم که چیزی به جز به دست آوردن معجزهآسا بیناییاش بتواند نتیجه خوشایندی به همراه داشته باشد.
«چارلی» (کریس او'Dانل) دانشجوی محرومی است در مدرسه خصوصی «بیر» که وضعیت بورس تحصیلیاش باعث میشود تا بسیاری از همکلاسیهای مرفهاش به او نگاه تحقیرآمیزی داشته باشند. مدیر نسبتاً خودخواه آنها «تراسک» (جیمز ربهورن) قربانی یک شوخی ناخوشایند و تحقیرآمیز میشود و مطمئن است که «چارلی» و دوست بیارادهاش «جرج» (فیلیپ سیمور هافمن) میدانند که این شوخی کار چه کسی بوده است. او تصمیم میگیرد که جلسهای با تمام دانشآموزان برگزار کند تا از آنها اعتراف بگیرد. در همین حال، و همیشه در مضیقه مالی، «چارلی» پیشنهادی برای نگهداری از یک مرد نابینا دریافت میکند. و اینجا است که او با شوک بزرگی روبرو میشود! معرفی او به «سرهنگ دوم اسلید» (آل پاچینو) قطعاً چشمانش را باز میکند. این مرد یک قلدر است و واقعاً واژه دیگری برای توصیف او وجود ندارد. او بیناییاش را در حین خدمت به کشورش از دست داده و در ابتدا به عنوان یک فرد بیتحمل و بددهن با حس برتری و علاقه به «بوربن» به نظر میرسد. «اسلید» و کمک جدیدش قرار است برای روز شکرگزاری به نیویورک سفر کنند. پروازهای درجه یک، یک سوئیت در «والدورف» و یک همبرگر ۲۸ دلاری جوان را گیج میکند، اما نه به اندازه اعترافی که کارفرمایش درباره هدف این سفر میکند. آنچه در ادامه میآید، مسیر نسبتاً قابل پیشبینیای را دنبال میکند، اما واقعاً این دو شخصیت هستند که در اینجا درخشان هستند.
پاچینو، به طرز قابلملاحظهای، نقش آسانتری را بازی میکند. او در نقش قویتر و قاطعتر به عنوان نماد زشتخوئی ظاهر میشود. این «چارلی» است که باید به آرامی بر روی تخممرغها راه برود زیرا باید نیازش به پول، ترسش از آنچه در مدرسه پیش رو دارد و علاقهاش به این مرد متناقض را با هم تطبیق دهد. با رفتن به افراطهای مختلف، «چارلی» (و تماشاگران) با مردی آشنا میشوند که استانداردهایی دارد که احساس میکند از بین رفتهاند. وفاداری، شرافت و شاید از همه مهمتر - صداقت. او امیدوار است که این ویژگیها را در همراهش ببیند - اما آیا خواهد دید؟ ما شاهد یک اجرای فوقالعاده و به خوبی نوشته شده از پاچینو هستیم که در آن فکر میکنم به راحتی میتوان آن را احساسیترین و عمیقترین عملکردش دانست، و «او'Dانل» نیز به خوبی به عنوان حریف خجالتی و درونگرا با او همراهی میکند که هر روز کمتر یکطرفه میشود. یک سفر ناموفق به خانوادهاش برای ناهار بوقلمون با یکی از بهترین تانگوهایی که احتمالاً در صفحه نمایش خواهید دید، تعدیل میشود - و من واقعاً دو ساعت و نیم را به طرز جذابی گذراندم. خون جدید در رگهای قدیمی یا برعکس، یا هر دو؟
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
ای سازندگان مردان، ای پدیدآورندگان رهبران، مواظب باشید چه جور رهبرانی را این جا پرورش میدهید. من نمیدانم سکوت چارلی امروز درست است یا غلط. من قاضی یا هیئت منصفه نیستم. اما میتوانم این را به شما بگویم: او هیچ کس را برای خریدن آیندهاش لو نمیدهد! و این، دوستان من، چیزی است به نام شرافت. این را شجاعت میگویند. این همان چیزی است که رهبران باید از آن ساخته شوند.
0
0
1 هفته قبل
پاسخ
قاسم معرفي
👈دیالوگ زن : آه زن.. کی اونا رو ساخت؟ خدا باید یه نابغه لعنتی بوده باشه. منظورم اینه که اونجا، تو اون ارتفاع، با این آفتاب لعنتی… اون موها. باید ببینیشون، جورج. اون موها. وقتی به یه زن نگاه میکنی، فقط موها رو میبینی. فرقی نمیکنه چه رنگی باشن. اونها مثل یه علم برافراشتهان، اعلامیه حضور. موها… صورت… سینهها… سینههای کوچیک، سینههای بزرگ، سینههایی که از توی یه بلوز نخی ساده سرک میکشن بیرون، سینههایی که با یه دست نمیشه گرفت. بعد پاها. پاها. برام فرقی نمیکنه که مثل ستونهای یونانی باشن یا پیانوی استاینوی دست دوم. چیزی که بینشان است… گذرنامهای به بهشته. و بعد دهان. دهان. مهمترین بخش. اون دهان لعنتی. وقتی یه زن میتونه حرف بزنه، وقتی میتونه آواز بخونه، وقتی میتونه اون نگاه رو بهت بکنه انگار داری همه چیز رو درست میگی، و بعد اون لبها… وقتی به لبهات میچسبن… آه خدایا. کل دنیا تو یه دقیقه جا میشه.
0
0
1 هفته قبل
پاسخ
قاسم معرفي
👈دیالوگ جاودانه آل پاچینو بر ضد فرهنگ آدمفروشی و تربیت خبرچین ها:👈 شما دارید این جا یک کشتی موش میسازید. یک کشتی برای خبرچینهای دریانورد. و اگر فکر میکنید دارید این بچّهماهیها را برای مرد شدن آماده میکنید، بهتر است دوباره فکر کنید. چون من میگویم شما همان روحی را که این موسسه ادعا میکند در دانشآموزانش ایجاد میکند، دارید میکشید! چه حیثیتی! چه جور نمایشی شماها امروز این جا راه انداختهاید؟ به نظر من، تنها شریفِ این صحنه، کنار من نشسته. و من این جا هستم به شما بگویم که روح این پسر سالم است. غیرقابل معامله است. میدانید از کجا میدانم؟ یک نفر این جا – و نمیخواهم بگویم کی – پیشنهاد خریدش را داد. تنها چارلی بود که نفروخت.
0
0
1 هفته قبل
پاسخ
قاسم معرفي
👈دیالوگ جاودانه آل پاچینو در برابر هیئت منصفه 👈مدیر تراسک: آقای سیمز، تو یک هنرمند پوششی و یک دروغگویی. اما خبرچین نیستی.
سرهنگ فرانک اسلید: ببخشید؟
(اسلید از روی صندلی بلند میشود)
سرهنگ فرانک اسلید: نه، فکر نکنم این کار را بکنم.
مدیر تراسک: آقای اسلید.
سرهنگ فرانک اسلید: این یه مشت گه مطلق است.
مدیر تراسک: لطفاً مواظب زبانت باش، آقای اسلید. تو در مدرسه بیرد هستی، نه در یک پادگان. آقای سیمز، من یک آخرین فرصت به تو میدهم که حرفت را بزنی.
سرهنگ فرانک اسلید: آقای سیمز آن را نمیخواهد. او نیازی ندارد که برچسب هنوز شایسته یک مرد بیرد بودن را به او بزنند. آن چه معنی میدهد؟ شعار شما اینجا چیست؟ پسرها، به روی همکلاسیهاتان خبرچینی کنید، پوست خودتان را نجات دهید – هر چیزی کمتر از آن ما شما را سر نیزه میکنیم؟ خوب، آقایان، وقتی گند به باد داده میشود، بعضیها فرار میکنند و بعضیها میمانند. اینجا چارلی است که با آتش روبرو میشود؛ و آن جورج است که در جیب بابای بزرگ قایم شده. و شما چه کار میکنید؟ شما میخواهید به جورج پاداش بدهید و چارلی را نابود کنید؟
مدیر تراسک: تمام کردی، آقای اسلید؟
سرهنگ فرانک اسلید: نه، من تازه دارم گرم میشوم. من نمیدانم چه کسی به این جا رفته، ویلیام هاوارد تافت، ویلیام جنینگز برایان، ویلیام تل – هر کسی. روحشان مرده – اگر اصلاً داشتهاند – رفته. شما دارید این جا یک کشتی موش میسازید. یک کشتی برای خبرچینهای دریانورد. و اگر فکر میکنید دارید این بچّهماهیها را برای مرد شدن آماده میکنید، بهتر است دوباره فکر کنید. چون من میگویم شما همان روحی را که این موسسه ادعا میکند در دانشآموزانش ایجاد میکند، دارید میکشید! چه حیثیتی! چه جور نمایشی شماها امروز این جا راه انداختهاید؟ به نظر من، تنها شریفِ این صحنه، کنار من نشسته. و من این جا هستم به شما بگویم که روح این پسر سالم است. غیرقابل معامله است. میدانید از کجا میدانم؟ یک نفر این جا – و نمیخواهم بگویم کی – پیشنهاد خریدش را داد. تنها چارلی بود که نفروخت.
مدیر تراسک: آقا، شما خارج از نظم صحبت میکنید!
سرهنگ فرانک اسلید: خارج از نظم؟ من بهت نشان میدهم خارج از نظم! تو نمیدانی خارج از نظم یعنی چه، آقای تراسک! بهت نشانت میدادم ولی من خیلی پیرم؛ خیلی خستهام؛ خیلی کور لعنتی هستم. اگر من همان مردی بودم که پنج سال پیش بودم، یک شعلهافکن به این جا میکشیدم! خارج از نظم. به کی فکر میکنی داری حرف میزنی؟ من دنیا را دیدهام، میدانی؟ زمانی بود که میتوانستم ببینم. و من پسرهایی مثل اینها را دیدهام، جوانتر از اینها، که بازوهاشان کنده شده، پاهاشان از جا درآمده. اما هیچ چیز مانند دیدن یک روح قطع شده نیست. برای آن هیچ پروتزی ساخته نشده. تو فکر میکنی داری این سرباز پیاده عالی را با دُمی میان پاهایش به خانه، به اورگان میفرستی، اما من میگویم تو داری روحش را اعدام میکنی!! و چرا؟ چون او یک مرد بیرد نیست! مردان بیرد، اگر به این پسر صدمه بزنید، شماها همه گداهای بیرد خواهید شد، تمامتان. و هری، و جیمی، و ترنت، هر جا که هستید، نفرین بر شما هم!
مدیر تراسک: بنشین، آقای اسلید!
سرهنگ فرانک اسلید: من تمام نکردهام! وقتی به این جا آمدم، این کلمات را شنیدم، مهد رهبری. خوب، وقتی کمان بشکند، گهواره فرو خواهد ریخت. و این جا شکسته؛ شکسته است. ای سازندگان مردان، ای پدیدآورندگان رهبران، مواظب باشید چه جور رهبرانی را این جا پرورش میدهید. من نمیدانم سکوت چارلی امروز درست است یا غلط. من قاضی یا هیئت منصفه نیستم. اما میتوانم این را به شما بگویم: او هیچ کس را برای خریدن آیندهاش لو نمیدهد! و این، دوستان من، چیزی است به نام شرافت. این را شجاعت میگویند. این همان چیزی است که رهبران باید از آن ساخته شوند.
من در زندگیام به چهارراه رسیدهام. همیشه میدانستم راه درست کدام است. بدون استثنا، میدانستم. اما هیچوقت نرفتمش. میدانید چرا؟ چون بیش از حد سخت بود. حالا این چارلی است. او به چهارراه رسیده. راهی را انتخاب کرده. راه درست است. راهی است از جنس اصول – که به شخصیت منجر میشود. بگذارید به سفرش ادامه دهد.
شما آینده این پسر را در دستان خود دارید، کمیته. آیندهای ارزشمند است. باور کنید. نابودش نکنید! محافظتش کنید. در آغوشش بگیرید. یک روز باعث افتخارتان خواهد شد – به شما قول میدهم.
0
0
1 هفته قبل
پاسخ
قاسم معرفي
👈دیالوگ صحنه رقص جاودانه آل پاچینو :
در صحنه افسانهای تانگو با دونا، سرهنگ جملاتی را بر زبان میآورد که به نمادی از فلسفه زندگی تبدیل شدهاند.
· سرهنگ فرانک اسلید: در تانگو اشتباه معنی ندارد، نه مثل زندگی. به همین سادگی است، و به همین دلیل تانگو اینقدر عالی است. اگر اشتباه کردی، گیج شدی، فقط به رقصیدن ادامه بده.
0
0
1 هفته قبل
پاسخ
قاسم معرفي
در بین هزار فیلمی که دیده ام برایم این فیلم جزو ده فیلم برتر است. خاطره انگیز و پر محتوا و رمانتیک. فیلمی خیره کننده درباره مفهوم زندگی و امید و مبارزه با آدمفروش ها. نقش سرهنگ فرانک اسلید یکی از برجستهترین نقشآفرینیهای تاریخ سینماست.رقص تانگوی سرهنگ با دختر جوان (دونا) و سخنرانی پایانی او در مدرسه، از ماندگارترین صحنههای سینما به شمار میروند ♥️♥️♥️♥️♥️
فیلمی که بابت آن آل پاچینوی بزرگ تنها جایزه اسکار خود را برد.
0
0
1 هفته قبل
پاسخ
کاربر
یکی از بی شمار نکات دوست داشتنی این فیلم زبان ساده و دوست داشتنی بدون پیچش داستانی گیچ کننده و پیام زیبایی هست که باعث علاقه مندی همه با هر سلیقه و سبک و نظری به این فیلم میشه و حتی با گذشت مدت ها بعد از تماشای این فیلم با یاداوری دوباره اون یا دیدن پوسترش ناخوداگاه لبخند به لبتون بیاد
ای سازندگان مردان، ای پدیدآورندگان رهبران، مواظب باشید چه جور رهبرانی را این جا پرورش میدهید. من نمیدانم سکوت چارلی امروز درست است یا غلط. من قاضی یا هیئت منصفه نیستم. اما میتوانم این را به شما بگویم: او هیچ کس را برای خریدن آیندهاش لو نمیدهد! و این، دوستان من، چیزی است به نام شرافت. این را شجاعت میگویند. این همان چیزی است که رهبران باید از آن ساخته شوند.
👈دیالوگ زن : آه زن.. کی اونا رو ساخت؟ خدا باید یه نابغه لعنتی بوده باشه. منظورم اینه که اونجا، تو اون ارتفاع، با این آفتاب لعنتی… اون موها. باید ببینیشون، جورج. اون موها. وقتی به یه زن نگاه میکنی، فقط موها رو میبینی. فرقی نمیکنه چه رنگی باشن. اونها مثل یه علم برافراشتهان، اعلامیه حضور. موها… صورت… سینهها… سینههای کوچیک، سینههای بزرگ، سینههایی که از توی یه بلوز نخی ساده سرک میکشن بیرون، سینههایی که با یه دست نمیشه گرفت. بعد پاها. پاها. برام فرقی نمیکنه که مثل ستونهای یونانی باشن یا پیانوی استاینوی دست دوم. چیزی که بینشان است… گذرنامهای به بهشته. و بعد دهان. دهان. مهمترین بخش. اون دهان لعنتی. وقتی یه زن میتونه حرف بزنه، وقتی میتونه آواز بخونه، وقتی میتونه اون نگاه رو بهت بکنه انگار داری همه چیز رو درست میگی، و بعد اون لبها… وقتی به لبهات میچسبن… آه خدایا. کل دنیا تو یه دقیقه جا میشه.
👈دیالوگ جاودانه آل پاچینو بر ضد فرهنگ آدمفروشی و تربیت خبرچین ها:👈 شما دارید این جا یک کشتی موش میسازید. یک کشتی برای خبرچینهای دریانورد. و اگر فکر میکنید دارید این بچّهماهیها را برای مرد شدن آماده میکنید، بهتر است دوباره فکر کنید. چون من میگویم شما همان روحی را که این موسسه ادعا میکند در دانشآموزانش ایجاد میکند، دارید میکشید! چه حیثیتی! چه جور نمایشی شماها امروز این جا راه انداختهاید؟ به نظر من، تنها شریفِ این صحنه، کنار من نشسته. و من این جا هستم به شما بگویم که روح این پسر سالم است. غیرقابل معامله است. میدانید از کجا میدانم؟ یک نفر این جا – و نمیخواهم بگویم کی – پیشنهاد خریدش را داد. تنها چارلی بود که نفروخت.
👈دیالوگ جاودانه آل پاچینو در برابر هیئت منصفه 👈مدیر تراسک: آقای سیمز، تو یک هنرمند پوششی و یک دروغگویی. اما خبرچین نیستی.
سرهنگ فرانک اسلید: ببخشید؟
(اسلید از روی صندلی بلند میشود)
سرهنگ فرانک اسلید: نه، فکر نکنم این کار را بکنم.
مدیر تراسک: آقای اسلید.
سرهنگ فرانک اسلید: این یه مشت گه مطلق است.
مدیر تراسک: لطفاً مواظب زبانت باش، آقای اسلید. تو در مدرسه بیرد هستی، نه در یک پادگان. آقای سیمز، من یک آخرین فرصت به تو میدهم که حرفت را بزنی.
سرهنگ فرانک اسلید: آقای سیمز آن را نمیخواهد. او نیازی ندارد که برچسب هنوز شایسته یک مرد بیرد بودن را به او بزنند. آن چه معنی میدهد؟ شعار شما اینجا چیست؟ پسرها، به روی همکلاسیهاتان خبرچینی کنید، پوست خودتان را نجات دهید – هر چیزی کمتر از آن ما شما را سر نیزه میکنیم؟ خوب، آقایان، وقتی گند به باد داده میشود، بعضیها فرار میکنند و بعضیها میمانند. اینجا چارلی است که با آتش روبرو میشود؛ و آن جورج است که در جیب بابای بزرگ قایم شده. و شما چه کار میکنید؟ شما میخواهید به جورج پاداش بدهید و چارلی را نابود کنید؟
مدیر تراسک: تمام کردی، آقای اسلید؟
سرهنگ فرانک اسلید: نه، من تازه دارم گرم میشوم. من نمیدانم چه کسی به این جا رفته، ویلیام هاوارد تافت، ویلیام جنینگز برایان، ویلیام تل – هر کسی. روحشان مرده – اگر اصلاً داشتهاند – رفته. شما دارید این جا یک کشتی موش میسازید. یک کشتی برای خبرچینهای دریانورد. و اگر فکر میکنید دارید این بچّهماهیها را برای مرد شدن آماده میکنید، بهتر است دوباره فکر کنید. چون من میگویم شما همان روحی را که این موسسه ادعا میکند در دانشآموزانش ایجاد میکند، دارید میکشید! چه حیثیتی! چه جور نمایشی شماها امروز این جا راه انداختهاید؟ به نظر من، تنها شریفِ این صحنه، کنار من نشسته. و من این جا هستم به شما بگویم که روح این پسر سالم است. غیرقابل معامله است. میدانید از کجا میدانم؟ یک نفر این جا – و نمیخواهم بگویم کی – پیشنهاد خریدش را داد. تنها چارلی بود که نفروخت.
مدیر تراسک: آقا، شما خارج از نظم صحبت میکنید!
سرهنگ فرانک اسلید: خارج از نظم؟ من بهت نشان میدهم خارج از نظم! تو نمیدانی خارج از نظم یعنی چه، آقای تراسک! بهت نشانت میدادم ولی من خیلی پیرم؛ خیلی خستهام؛ خیلی کور لعنتی هستم. اگر من همان مردی بودم که پنج سال پیش بودم، یک شعلهافکن به این جا میکشیدم! خارج از نظم. به کی فکر میکنی داری حرف میزنی؟ من دنیا را دیدهام، میدانی؟ زمانی بود که میتوانستم ببینم. و من پسرهایی مثل اینها را دیدهام، جوانتر از اینها، که بازوهاشان کنده شده، پاهاشان از جا درآمده. اما هیچ چیز مانند دیدن یک روح قطع شده نیست. برای آن هیچ پروتزی ساخته نشده. تو فکر میکنی داری این سرباز پیاده عالی را با دُمی میان پاهایش به خانه، به اورگان میفرستی، اما من میگویم تو داری روحش را اعدام میکنی!! و چرا؟ چون او یک مرد بیرد نیست! مردان بیرد، اگر به این پسر صدمه بزنید، شماها همه گداهای بیرد خواهید شد، تمامتان. و هری، و جیمی، و ترنت، هر جا که هستید، نفرین بر شما هم!
مدیر تراسک: بنشین، آقای اسلید!
سرهنگ فرانک اسلید: من تمام نکردهام! وقتی به این جا آمدم، این کلمات را شنیدم، مهد رهبری. خوب، وقتی کمان بشکند، گهواره فرو خواهد ریخت. و این جا شکسته؛ شکسته است. ای سازندگان مردان، ای پدیدآورندگان رهبران، مواظب باشید چه جور رهبرانی را این جا پرورش میدهید. من نمیدانم سکوت چارلی امروز درست است یا غلط. من قاضی یا هیئت منصفه نیستم. اما میتوانم این را به شما بگویم: او هیچ کس را برای خریدن آیندهاش لو نمیدهد! و این، دوستان من، چیزی است به نام شرافت. این را شجاعت میگویند. این همان چیزی است که رهبران باید از آن ساخته شوند.
من در زندگیام به چهارراه رسیدهام. همیشه میدانستم راه درست کدام است. بدون استثنا، میدانستم. اما هیچوقت نرفتمش. میدانید چرا؟ چون بیش از حد سخت بود. حالا این چارلی است. او به چهارراه رسیده. راهی را انتخاب کرده. راه درست است. راهی است از جنس اصول – که به شخصیت منجر میشود. بگذارید به سفرش ادامه دهد.
شما آینده این پسر را در دستان خود دارید، کمیته. آیندهای ارزشمند است. باور کنید. نابودش نکنید! محافظتش کنید. در آغوشش بگیرید. یک روز باعث افتخارتان خواهد شد – به شما قول میدهم.
👈دیالوگ صحنه رقص جاودانه آل پاچینو :
در صحنه افسانهای تانگو با دونا، سرهنگ جملاتی را بر زبان میآورد که به نمادی از فلسفه زندگی تبدیل شدهاند.
· سرهنگ فرانک اسلید: در تانگو اشتباه معنی ندارد، نه مثل زندگی. به همین سادگی است، و به همین دلیل تانگو اینقدر عالی است. اگر اشتباه کردی، گیج شدی، فقط به رقصیدن ادامه بده.
در بین هزار فیلمی که دیده ام برایم این فیلم جزو ده فیلم برتر است. خاطره انگیز و پر محتوا و رمانتیک. فیلمی خیره کننده درباره مفهوم زندگی و امید و مبارزه با آدمفروش ها. نقش سرهنگ فرانک اسلید یکی از برجستهترین نقشآفرینیهای تاریخ سینماست.رقص تانگوی سرهنگ با دختر جوان (دونا) و سخنرانی پایانی او در مدرسه، از ماندگارترین صحنههای سینما به شمار میروند ♥️♥️♥️♥️♥️
فیلمی که بابت آن آل پاچینوی بزرگ تنها جایزه اسکار خود را برد.
یکی از بی شمار نکات دوست داشتنی این فیلم زبان ساده و دوست داشتنی بدون پیچش داستانی گیچ کننده و پیام زیبایی هست که باعث علاقه مندی همه با هر سلیقه و سبک و نظری به این فیلم میشه و حتی با گذشت مدت ها بعد از تماشای این فیلم با یاداوری دوباره اون یا دیدن پوسترش ناخوداگاه لبخند به لبتون بیاد
فیلم خیلی قشنگی بود با بازی زیبای ال پاچینو
بهترین فیلم ال پاچینو
عالیه این فیلم